‏نمایش پست‌ها با برچسب خود درگیری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خود درگیری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

می گویند در هر بی نظمی ، نظمی است . اگر تنها قسمت طنز این تئوری را در نظر بگیریم می شود من . بعضی اوقات ترس برم می دارد که چطور همه برای زندگی شان برنامه دارند و من همین طور دارم فقط پیش می روم با این فرق که من شاید دقیقا می دانم هدفم * چیست  اما برنامه ای برای رسیدن به آن ندارم ولی خیلی ها شاید فقط با برنامه پیش می روند ،همین، بی هدف ، البته این طور پیش رفتن زیاد هم بد نبوده شاید دقیقا همان قدر از زندگی ام نتیجه گرفته ام که دیگران که با برنامه پیش رفتند گرفتند شاید هم یک روز حالم گرفته بشود و آدم بشوم البته می گویند هر شکست ققنوسی را در وجود یک انسان بیدار می کند یا مثلا به قول استیو جابز بعد از هر شکستی نوعی احساس آزادی برای یک شروع تازه است . (این رو واسه بعد از این که کسی که خودش استخدام کرده بود تو اپل از اپل انداختش بیرون گفت ) خلاصه که شاید توی این بی نظم پیش رفتن من هم یک نظمی است که چشم بصیرت می خواهد برای دیده شدن .

* هدف درسی و شغلی و اینا .

این پست در راستای مبارزه با خود سانسوری است .

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

رادیو ناکجاآباد

زل زده ام به پستر متالیکا روی شیشه ی میزم ، این 4 نفر همچین دارند نگاهم می کنند انگار که طلبکارند ، البته جیمز دارد یک طرف دیگر را نگاه می کند ، مادرم می آید چیزی از روی میزم بردارد دستش می خورد این رادیوی عتیقه می افتد شروع می کند خِر خِر کردن ، اصلا حواسم به این نبود !
با سرعت برق می پرم و می قاپمش ، کمی فرکانس را بالا پایین می کنم تا اینکه صدای صافی به گوش می رسد ...

پریویِت سیِم ، اوژه زیویت پی ام  привет всем. Уже девять pm

هان این چی می گه ! یه ذره تمرکز می کنم یادم بیاد دقیقا کجا می تونستم رادیو ناکجاآباد رو بگیرم ، آهان یک سانت آن طرف تر از این خط افتادگی ...

...واقعـــــــــــــــــا چرا واقعا چ.....ا باید این طور باشد ؟! شما برای رد حرف من هیچ جور پاسخی نمی تونید بیارید
- ببینید آقای تِوزارات حرف شما درسته اما مثل اینه که دکارت بزرگ بشینه با مکار.م شیرازی بحث فلسفی کنه بدون شک احمقانه است .
- من نمی فهمم شما یک بچه ی کارتون خواب رو با یه همچین مثال بی ربطی می خواین به چی ربط بدین .
- ببینید آخرین قدرت غالب در حیات کائنات همیشه تعادل بوده عمر من و شما در برابر عمر کائنات کسری از ثانیه هم نمی شه ، همین الان که من با شما حرف می زنم اگر شما به آسمان صاف شب نگاه کنید نوری از ستاره ها را می بینید که میلیون ها سال نوری در حرکت بودن !
- این خوبه شما ذهن من رو به چلنج وا می دارید اما بازهم حرف من بی جواب موند شما چطور این بی عدالتی ها رو توجیه می کنید !
- اگر بخوام از عقیده شخصی ام با شما صحبت کنم بدون شک پذیرای حرف من نخواهید بود ، اما من دارم حرف از تعادل می زنم ، ببینید شاید باور نکنید اما من فکر می کنم دنیا های موازی تنها جواب همچین چیزی می تونه باشه ! اما این به شما مربوط نیست چون این عقیده ی منه ، اما من ازتون می خوام که به حرف من توجه کنید هیچ کدوم از انسان های موفق انسان های فوق العاده متمولی نبودن..
- نه نه اصلا موافق نیستم حداقل خودتون می دونید که دکارت ، ویتگنشتاین و خیلی های دیگه شرایط مناسبی برای زندگی داشتن دکارت نجیب زاده بود اون یکی ..
-  استیو جابز  چطور ، نه من حرف شما رو قبول ندارم همیشه در شرایط برابر آدم هایی هستند که موفق ترند !
- نه اصلا این طور نیست ، جون چیزی به اسم شرایط برابر وجود نداره ! اصلا هیچ چیز یکسانی وجود نداره ! هیچ شرایط یکسانی ! همیشه تغییر هست وگرنه حیات وجود نداشت !
- اما می شه از تغییرات کوچیک با تقریب خوبی صرف نظر کرد .ببینید اگر بخواهیم وسواس بیش از حد به خرج بدیم بدون شک به نتیجه نمی رسیم ! اگر میلیاردها اتم در جهت های مختلف می چرخند در نهایت چیزی به اسم اعتدال هست که باعث می شه شرایط پایدار بشه !
مجری : می دونید آقایون بحث کمی خسته کننده شده بهتره از شنونده های محترم بخواهیم که به یک قطعه موسیقی از استاد یان تیرسن با نام La noyee  گوش بدهند .

...................................................................
 پل عابر پیاده
                  ساعت 7 صبح
                                     چند تا کارتُن
                                                       یه بچه که خوابه 
                                                                              عدالت
..................................................................
خوشحالم از این که زندگی ام گاهی اوقات سخته . حتما لیاقتش رو داشته ام .
..................................................................
چقدر پوچِ تفکر خیلی از آدم ها .
..................................................................
دوست دارم این رادیو رو پرت کنم تو دیوار ، هیچ وقت یادم نمی ره اون بچه هایی رو که تو راه مدرسه فال می فروختن و من رو پر از سوال می کردن ،یا اونی که انثدر مواد بهش طزریق کردن که از خواب بیدار نمی شد ،  اگر بشه این ها رو هم وضعشون رو درست کرد حتما روزی بچه هایی بودن که اومدن این دنیا و رفتن و جز بدبختی هیچ چیز ندیدن و من چی کار می تونم بکنم !
..................................................................

اما من به یک چیز هایی ایمان دارم .
.................................................................. 
چه قدر این فکر ها سخته
..................................................................
شاید هم من دارم همش چرند می گویم !
................................................................... 
ول کن اصلا
.................................................................... 
خاموشش می کنم می شینم پشت لپ تاپم و فکر می کنم که گاهی ضعف می تواند پشت قدرت را به زمین بکوبد . اما این هم چرندی بود که فقط به ذهنم خطور کرد .
....................................................................
چهار تا کتاب نصفه نیمه دارم که نخواندمشان
....................................................................
اما همه فکرهایم یک طرف و تنها یک فکر یک طرف

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

 ای کاش قضاوتی در کار باشد

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

آیا حرکت ِ دهان و فکِ جانی دِپ در فیلمِ سیکرِت ویندو به خاطرِ خوردنِ ذُرت هایی بود که پشتِ آن پنجره می کاشت ؟
امروز به طور اتفاقی برای سومین بار این فیلم رو دیدم و این سوال برام مطرح شد.

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

شاید ... هــــــــــــــــــــــــــوم ...
کاش....هــــــــــــــــــــــــــوم ...
چی می شد اگر...هــــــــــــــــــــــــــوم ...
فقط اگر...هــــــــــــــــــــــــــوم ...
هـــــــــِـــــــی ...هــــــــــــــــــــــــــوم ...
یعنی نمی شد...هــــــــــــــــــــــــــوم ...
اگر می شد...هــــــــــــــــــــــــــوم ...
پ ن : جدی نگیرید

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

گاهی اوقات آدم دارد برای فُلانُمین بار با تاکسی های ونک اتوبان تهران کرج را به سمت خانه اش می رود و یک آهنگ پانک متال بسیار ملایم گوش می دهد و این شیارهای کوه را که بالا پایین می روند تماشا می کند ناگهان فکر می کند که امروز این طور شروع کند : گاهی اوقات آدم 70 درصد از آن 50 درصدی که در مورد فلان شخص در نگاه اول دستش آمده یا مثلا فُلان پَتِرن رفتاری که از فلان دوستش در ذهنش داشته کاملا درست بوده مثل امروز که یکهو یکی از دوست های دانشگاهم می آید یک چیزی می گوید و من با خودم فکر می کردم بپرم بغلش کنم ، فشارش بدهم ، بگویم من در مورد تو همین طوری فکر می کردم ، اما در همین لحظه با خودم فکر کردم : این که من در مورد او چه احساسی دارم به او ربطی ندارد ، شاید هم اشتباه می کردم باید می پریدم بغلش می کردم محکم فشارش می دادم تا بفهمد که چه احساسی نسبت بهش دارم خلاصه خیلی احساس خوبی بود به این چند درصدی که از آدم ها در نگاه اول دستم می آید خیلی اعتماد دارم اما مهم این است که در تمامی این مسیر داشتم با در تاکسی یکی می شدم بس که سعی می کردم رعایت شخص بقلی ام را بکنم.این وُکالِ هم داشت برای خودش وِز وِز می کرد.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

توی حیاط راه می رفتم و فکر می کردم ، از نگران بودن برای زندگی و آینده ام خسته شده ام ، آخرین چیزی که به ذهنم رسید این بودکه هر اتفاقی که در آینده بیافتد احتمال ثابتی دارد که مخصوص خودش است و دست من نیست ، از رطوبت هوا گرفته تا تکان خوردن زمین در محور فلان به فلان درجه می تواند در هر قضیه ای موثر باشد ، آخر من دیگر چکار می توانم بکنم !اسپینوزا این طور می گوید :


men are conscious of their own desire, but are ignorant of the causes whereby that desire has been determined.


پ ن 1: البته من این طور باور دارم ، آدمی اختیار خودش را در اکثرموارد دارد اما دیگران را نه ، پس اختیار خیلی چیزها را ندارد!

پ ن 2: Hey God , Look down , Here , I need your help

 
افراد آنلايند کنترک hit counter